چهارشنبه, 31 شهریور 1400 - 14 صفر 1443
شناسه خبر: 336            تاریخ ثبت خبر: 28 آذر 1397

فیلم: نشست دهم شب یزد| مردم یزد به روایت تاریخ|استاد حسن انوشه|آذرماه1397

..

به نام خدا

زنده نام ایرج افشار. تصحیح کننده متون مختلف بوده، ازجمله تازه‌ترین کارش هم تصحیح جهانگشایی جوینی است که در چندین جلد چاپ کرده، مرکز میراث مکتوب چاپ کرده است. از راه که رسیدم، آقای مسجدجامعی گفت برو یزد، برو پیش آقای صدوقی. برای همین من چیز تازه‌ای ندارم که بیاورم خدمت شما بگویم و خدمت شما عرض کنم. چیزهایی که من می‌خواهم بگویم مثل زیره به کرمان بردن و خرما به بصره و گز به یزد است. بعد یک‌چیزهایی می‌خواهم بگویم که می‌گویند یک نفر گفته بود یک اسب راهوار برای من زین کنید، من می‌خواهم یک حرف خیلی مهم برای شما بگویم. هرچه گفتند بگو، گفت نه، اسب را زین کنید و به من بدهید، من سوار که شدم، به شما می‌گویم. خلاصه ناگزیر این کار را کردند. سوار که شد، گفت می‌دانید چیست، بلبل اصلا هم قشنگ نمی‌خواند و فرار کرد. حالا من هم می‌خواهم امشب همین کار را بکنم.

چون حافظ در روزگار شاه یحیای مظفری به این شهر شما سفر کرده بود و قطعا هم سفر کرده بود. من شنیدم بعضی‌ها تردید دارند در سفر حافظ به یزد. یک بار که تصریحا از یزد یاد می‌کند و یک بار هم تلویحا. به همین خاطر من حرفم را با بیتی از حافظ شروع می‌کنم: که یک آدمی به نام «مان مونر رای» که از اصلاح‌طلبان بزرگ هند بوده، یک کتاب درباره همین بیت نوشته است. بعضی‌ها می‌گویند که مثلا کانت می‌گوید که من می‌اندیشم، پس هستم و این می‌شود شعار جهانی. همه می‌گویند این حرف تازه‌ای بود که کانت گفته و بنیان فلسفی کانت شده در اروپا. حافظ هم گفته که «مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن/ که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست» این نمی‌تواند قانون اساسی شود؟ می‌تواند. می‌تواند قانون اساسی جهان باشد. من پیش‌تر از این‌که ادب‌پژوه باشم، مترجم باشم، بیشتر درواقع کتاب‌شناسم. کار من عمدتا کتاب‌شناسی و از عاشقان کتاب هستم. به‌قدری که من حتی از بوی کتاب هم لذت می‌برم. حقیقتش این است که من گاهی کتاب را باز می‌کنم و بو می‌کنم. حالا یک نفر دیگر را من می‌شناسم که از دوستان من است که ایشان تعصبش از من هم بیشتر است. ایشان معتقد است که کاغذ سفید هم قداست دارد، چون بعدا می‌خواهد کتاب شود.

به همین خاطر می‌گویم که من هر وقت نام یزد را بر زبان می‌آورم یا می‌شنوم یا می‌خوانم، دو نفر زودتر از همه به یاد من می‌آیند. یکی سید علی‌محمد وزیری است که حتما همه شما با نام این بزرگوار آشنا هستید و او را می‌شناسید. ایشان کتابخانه‌اش که هنوز در یزد است، کتابخانه‌اش وقف آستان قدس رضوی است و دارای شمار زیادی نسخه خطی است. خودش هم اهل ذوق بوده، در واقع جُنگی به نام مجموعه وزیری فراهم کرده که الان هم دارم و از آن استفاده هم می‌کنم. بعدش هم نام ایرج افشار به خاطر می‌آید که می‌دانید کارهای بزرگی برای خود شهر یزد کرد. حالا بماند که فرهنگ ایران که کتاب‌شناسی آثارش خودش یک کتاب است، یعنی اگر کسی بخواهد آثار ایرج افشار را فهرست کند و معرفی کند، یک کتاب می‌شود. ایشان هم چندین کتاب درباره ایرج یا تصحیح کرده یا خودش نوشته، مثل تاریخ یزد جعفری، تاریخ جدید یزد احمد کاتب، جامعه مفیدی مستوفی بافقی، بعدش هم یادگارهای یزد که خودش سه جلد کتاب است و گمانم کمتر از دو هزار صفحه نباشد.

با این‌که او متولد یزد نبوده، زاده تهران است، اما به زادگاه پدرش که متولد همین‌جا بوده، ارادت فراوان داشته و برای همین بوده که من بارها در خدمتشان بودم، حتی دو، سه ماهی پیش از فوتش هم به من تلفن کرد و با خشم گفت چرا به من زنگ نمی‌زنی که من همان روز رفتم خدمت ایشان. ایشان هم می‌دیدم که به شهر زادگاه پدرش و زادبوم پدرش ارادت و علاقه بسیار داشته است.

اما مردم یزد. همان اندازه که با کویر سختگیر هستند و با آن مبارزه می‌کنند و از جان می‌کوشند تا بخل آسمان را جبران کنند، مردم مهربانی هستند. با خودشان در میان خودشان مهربان هستند. من این را حقیقت می‌گویم، حالا دلایلش را خدمت شما خواهم گفت. من کمتر شهری دیدم در شهرهای ایران که این‌قدر مردم در کنار هم با مسالمت زندگی کنند. در جاهای دیگر اینطور نیست، ‌در شهر من هم اینطور نبود. من اهل بابل هستم، ‌مازندرانی‌ام. آن‌ها مبارزه گذاشتند برای غنیمت گرفتن کویر. با این‌که مردمانی که در حاشیه کویر زندگی می‌کنند، چیزی از تصلب و خشکی کویر را در خودشان دارند، یزدی‌ها ندارند. در این باره من نمی‌خواهم جاهای دیگر را مثال بزنم یا اسم ببرم؛ در جاهای دیگر اینطور نیست. در جاهای دیگر اسم‌ها را حتی شما نمی‌توانی بر زبان بیاوری. مردم یزد در عین داشتن ایمانی درست، از لطافت روح ایرانی برخوردارند، آن‌ها فرزندان ابوالحسن خرقانی هستند که گفته «هر که در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید؛ چه آن کسی که به درگاه باری‌تعالی به جان ارزد، البته بر خان ابوالحسن به نان ارزد»؛ آنان نوادگان مولانا هستند که چون دید در مجلس او می‌خواهند مستی ترسا را برنجانند، پس کار آن‌ها روی در هم کشید و با تغیر گفت چرا شما نیستید؟ به یکی از یهودیان که از او پرسیده بود که دین شما بهتر است یا دین ما؟ گفت البته دین شما. از علم‌الدین قیصر از اعیان قونیه پرسیدند که چرا به مولانا ارادت می‌ورزد، گفته بود هر پیامبر را امتی فرمان می‌برد و هر شیخی را گروهی دوست دارند، اما مولانا را همه امت‌ها دوست دارند و همه ادیان.

این خوی تسامح یا به گفته امروزی‌ها، رواداری و فروتنی بسیار او را نشان می‌داد، مولانا را نثارای قونیه به مانند مسلمانان شهر محبوب کرده است. او هرگز با خشم و نفرت بر کسی فرو نمی‌گریست و خار و خفیفشان نمی‌کرد. یک بار گفته بود من با همه 72 ملت یکی هستم و چون طالب علمی به تحریک دیگران در میدان شهر به مولانا دشنام‌های رکیک داد، با خونسردی گفت با این‌هایی که تو گفتی، من یکی هستم. یک دفعه می‌گفتند در لس‌آنجلس نادر نادرپور یک بار گفته بود ایرانیان یهودی، بعضی‌ها بر او خشم گرفتند و حتی در آستانه این بودند که او را بزنند. او گفت نه، اول ایرانی است و بعد یهودی. در همه شهرهای ایران به‌ویژه اصفهان و شیراز مردم یهودی به سر می‌بردند و بر خلاف کشورهای اروپایی ناگزیر نبودند در گت های جداگانه زندگی کنند؛ همه با هم بودیم. در اروپا گت دیوارهای جداگانه داشتند و هر شب در ساعت معینی در او را می‌بستند. در لهستان، ‌اسپانیا، پرتغال، ونیز، فرانکفورت گت ها پرجمعیتی دایر بود و یهودیان را وامی‌داشتند که تنها در آن‌جا زندگی کنند. در تهران یهودیان معمولا در جایی که خودشان انتخاب کرده بودند، زندگی می‌کردند. در عودلاجان زندگی می کردند. آنهایی که می‌رفتند، می‌رفتند یک جای دیگر و بالاتر وضعشان بهتر می‌شد و فرزندانشان بیشتر می‌شد. یهودیان خودشان می‌گفتند این‌ها خیابانی شده‌اند، یعنی دیگر از پیش ما رفتند خیابان. یعنی مردم با این‌ها کاری نداشتند، این‌ها خودشان می‌خواستند. به‌علاوه ما با آن‌ها کاری نداشتیم، مسیحیان با این‌ها مشکل داشتند. مسیحی‌ها می‌گفتند پیغمبر ما را یهودیان کشتند. ما می‌گفتیم عیسی مسیح را کسی نکشت، بنابراین این‌ها بیخود می‌گویند. عیسی رفت پیش خدا.

بنابراین آن‌ها در زندگی مسلمان‌ها هیچ دشواری‌ای نداشتند، اگرچه گه‌گاه مانند دوره پادشاهی طهماسب یکم ناگزیر شروع کردند که غیار ببندند. غیار یک پارچه کوچک زردی بود که به یهودیان می‌گفتند روی دوشتان بگذارید که مشخص شود این‌ها یهودی هستند، بعد هم موقعی که می‌خواستند یک چیزی بخرند یا یک چیزی بفروشند، دستشان پایین باشد، نه بالا؛ از دست مسلمان بالاتر نباشد. البته این تفاوت دارد و غیاث مع‌الفارق می‌شود: بر اساس این حرف حضرت رسول فرموده که « الْیَدُ الْعُلْیَا خَیْرٌ مِنَ الْیَدِ السُّفْلَی » دست بالا از دست پایین بهتر است باشد که البته منظور پیغمبر دست دهنده است، نه دست گیرنده. یا مثلا می‌گفتند در بعضی جاها ناگزیرشان می‌کردند که سوار اسب نشوند که بلندتر از مرتبه مسلمان‌ها باشند، سوار خر شوند. یعنی پست‌تر و پایین‌تر. در 1291 مالیات سرانه را به کلی از این‌ها حذف کردند. امیرکبیر که به این‌ها احترام می‌گذاشت، به همین خاطر در نزد آن‌ها امیرکبیر وجود محترمی است. گرچه پیش بعضی اینطور نیست.

در اسطوره آمده یزد را که به نام ایزد است، ابراهیم پیامبر، سلیمان، اسکندر و ضحاک، چهار نفری ساختند. البته شاید این هم به خاطر این‌که می‌خواسته این اجتماع نا همگر را با همدیگر جور کند و یک کار خوب انجام دهند و یزد را بسازند. بالاخره این چهار چرخ که با همدیگر ناسازگار هستند، سازگار می‌شوند و شهر یزد را می‌سازند. یک کار خوب مشترک انجام می‌داد. بهدینانی که روزگاری صاحب اصیل این آب‌وخاک بودند، همان‌طور که مسیحیان و یهودیان در این سرزمین در امن‌وامان به سر می‌بردند. آن‌ها نیز همچون یهودیان که روزهای محرم تکایا را با پارچه می‌آراستند و در پاره‌ای از شهرها حتی یهودیان دسته سینه‌زنی راه می‌انداختند در روز عاشورا. در محرم در سوگواری حضرت سیدالشهدا شرکت می‌کردند. در شیراز یهودی‌ها دسته سینه‌زنی داشتند. در بعضی جاها شاید همین شهر بود که در پختن آش حضرت ابوالفضل(ع) با مسلمان‌ها همکاری می‌کردند، نه این‌که فقط تغذیه کنند یا صرفا وسایل و مواد اولیه مثل نخود و لوبیا می‌دادند نبود. حتی می‌آمدند و کمک می‌کردند که آش حضرت ابوالفضل(ع) درست کنند. شنیدم در همین شهر هم بوده است. شاید می‌گفتند که زرتشتیانی که برای امام حسین(ع) این کارها را می‌کردند، این‌ها را به یاد شهادت ناجوانمردانه سیاوش هم می‌انداخته است.

ارباب کیخسرو پایه‌گذار کتابخانه مجلس شورای ملی است. کتابخانه مجلس که امروز یکی از معتبرترین کتابخانه‌هایش به دست ایشان بناشده است و اتفاقا اولین کسی که این کتابخانه را اداره می‌کرد، یوسف اعتصام‌الملک، پدر پروین اعتصامی بوده که با دخترش باهم آن‌جا را اداره می‌کردند.

شعرا آدم‌های خوش باشی هستند و آدم‌های آزاداندیش هم هستند. البته برخی از شعرهای متصلب هستند. مثل مثلا ابن حسام خوسفی یا مثلا محتشم و بیشتر شعرا این‌طوری نیستند و بیشتر آزاداندیش هستند. در دوره صفویه به‌خصوص شاه‌طهماسب که برای شعرا سخت می‌گرفت و می‌گفت هیچ‌کس را من نمی‌طلبم و به این‌ها می‌گفت بروید از این‌جا. بسیاری از شعرا راه‌های دیگری می‌رفتند. برخی که طالب از آمل، صوفی از آمل، فغفور از گیلان، صاحب از اصفهان، عرفی از شیراز، محتشم از کاشان. این‌ها راه سفر اصفهان را پیش گرفتند. یک نفر اصلا از شهر یزد بیرون نرفت، آن هم وحشی بود. وحشی غزل‌های بسیار شورانگیزی دارد، همه را همین جا گفته است. برای این‌که این‌جا و این محیط به قدری برایش راحت بود که می‌توانست به‌راحتی و آزادی در اینجا زندگی کند و در پی جاهای دیگر نباشد. بعضی‌ها هم رفته‌اند بخارا و سمرقند، آن‌هایی که سنی بودند، بعضی‌ها هم رفته‌اند استانبول پیش سلاطین و شاهان عثمانی و آن‌جا کار کردند. به همین خاطر ما شعرا و اهل قلم‌هایی داریم که شاعر هم فقط نیستند. حتی یکی از این‌ها که در دوره شاه اسماعیل دوم که یک سال و نیم پادشاهی کرد وزیر بود، شاهی بود که در یک سال و نیم پادشاهی کرد و در خانه یکی از موادفروشان قزوین اوردوز کرد و مُرد. اسم موادفروش هم در تاریخ آمده حسن حلوایی. در خانه او اوردوز کرد و مُرد. آن موقع ایران این‌قدری نبود، ایران آن موقع همه این ترکمنستان، بخشی از افغانستان، بیشتر پاکستان، از این‌جا تا ارزنجان تا تمام بین‌النهرین دست ایران بوده، بعدا آمدند و این‌ها را گرفتند.

در شهر یزد هنوز با شعر آزادی‌طلبانه یزدی سینه می‌زنند برای امام حسین(ع). خب این خیلی خوب است، شما هم حتما دیده‌اید و همشهری شما بوده‌اند. من بارها به چشم دیده‌ام؛ البته از راه دیگر، حضور نداشتم. و دولتمردانی دارد این شهر که برای اداره کشور نگاه تازه‌ای دارند. این هم برای کشور ما غنیمت است. این هم از مردم یزد.

اگر این‌جا امری یا فرمایشی دارید، من می‌نشینم، بفرمایید.

 

امتیاز شما به این خبر:
منبع خبر:‌ تعداد مطالعه:

عناوین مرتبط با این خبر

- فیلم: نشست بیستم شب یزد|سلامت روان در جامعه درحال تحول یزد| امیرحسین جلالی|آذر1398

- فیلم: نشست نوزدهم شب یزد|شهر؛ فرهنگ و ارتباطات| یونس شکرخواه |آبان1398

- فیلم: نشست شانزدهم شب یزد|ثبت جهانی یزد| دکترطالبیان |تیرماه 1398

- فیلم: نشست پانزدهم شب یزد|برنامه ریزی آمایشی سرزمین| دکترزیاری |خرداد1398

- فیلم: نشست چهاردهم شب یزد|تمدن کاریزی| دکترپاپلی |فروردین 1398

- فیلم: نشست سیزدهم شب یزد|پمپ خشکسالی| دکترلباف خانیکی |اسفند1397

- فیلم: نشست دوازدهم|دکتریوکایوکیلهتو، رسول وطن دوست |بهمن1397

- فیلم: نشست یازدهم شب یزد|دگرگونی اجتماعی| دکترعلی ربیعی |دیماه1397

- فیلم: نشست نهم شب یزد|تاملات فلسفی از راههای کمترشناخته شده|محمدجوادفریدزاده|آبانماه97

- فیلم: نشست هشتم شب یزد|تذکرِیزدی بودن|مهندس سید محمد بهشتی|مهرماه1397